- هفته نامه هرمزگان من - https://my-h.ir -

«اتاق شناسایی»؛ روایتی از جنسِ جان، از زبانِ کادرِ سلامت‌

هرمزگان من- در سوگِ پروانه‌ هایی که در شعله‌ ی دانش سوختند؛ روایتِ شناساییِ شهدای دانش‌آموزِ مدرسه‌ ی شجره‌ ی طیبه

به تو از «اتاق شناسایی» می‌گویم؛از جایی که دیوارهایش، گویی تا ابد، پژواکِ ناله‌های مادران را در سینه‌ی خود حفظ کرده‌اند.

اینجا، جایی است که هر کیسه سیاه، قصه‌ای ناگفته دارد.‌آن روزها، روزهای انکار بود

.پدر و مادرها می‌آمدند بیمارستان،با چشم‌هایی گریان، اما دلی که هنوز باور نمی‌کرد.

می‌گفتند:«شاید بین زخمی‌ها باشد… حتماً فقط زخمی شده…»‌تخت به تخت، پرده به پرده،در بخش اورژانس می‌گشتند،چهره‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کردند،نام فرزندشان را زیر لب صدا می‌زدند،و وقتی پاسخی نمی‌شنیدند،می‌رفتند سراغ تخت بعدی…در حالی که می‌دانستند از مدرسه جز آوار نمانده است.

خودشان آن ویرانی را دیده بودند،ولی پذیرشِ این حقیقت،سنگین‌تر از هر باری بود که بر شانه‌هایشان می‌نشست‌اما اتاق شناسایی…آنجا دنیای دیگری بود.

ما بودیم و ردیف کیسه های سیاه.

مادرانی که با وضو وارد می‌شدند،زیر لب آیه‌ الکرسی و چهار قل می‌خواندند،لب‌هایشان می‌لرزید،دست‌هایشان می‌لرزید،اما سعی می‌کردند محکم بایستند.‌و چه سخت بود،از بین دستان و پاها و سرهای جداشده!،عزیز دل‌ بندت را،که صبح با هزار امید روانه‌ ی مدرسه کرده‌ای،شناسایی کنی!‌چه سخت استوقتی نشانه‌ی فرزندتنه صورتش،که جوراب نو و کفش تازه‌ای استکه هنوز بندش درست بسته نشده.‌

دیدن آن لحظه‌ها کاری می‌کرد دل آدم بلرزد…وقتی یکی یکی کیسه های سیاه را بازمیکنینفس در سینه حبس می شد ….‌چه سخت است فرزندت را این‌گونه ببینی.

چه سخت است، پاره‌ی تنت رااز روی «نشانه» بشناسی؛از روی یک دست کوچک،یک انگشتر ساده بر انگشت،یا فقط از روی یک ناخن که کمی بلندتر از بقیه مانده بود،همان ناخنی که خودش گفته بود:«مامان، اینو نگیر، بذار بمونه، یه نشونه باشه…»و چه کسی فکر می‌کرد روزی،همین یک ناخن،تنها راه شناسایی پیکرش باشد؟‌گاهی تنها چیزی که داشتیم،یک دفترچه‌ی یادداشت بود؛دفترچه‌ای با صفحه‌های تقریباً خالی،فقط نام کوچکش در گوشه‌ی صفحه،که در مشتش آن‌قدر محکم فشرده شده بودانگار نمی‌خواست مدرسه، زندگی، کودکی‌اش را رها کند.

آری بسیار دردآور است پیکر شهیدی رااز روی فقط نامش بر دفترچه‌ای که در مشت کوچکش مانده،شناسایی کنی…‌و کودکی که صبح حادثه،در لحظه‌ی خداحافظی،از مادرش خواسته بود:«مامان، همین‌جا ازم یه عکس یادگار بگیر!…»مادر، با عجله، اما با لبخند،عکس را گرفته بود؛چهره‌ای معصوم، نگاهی آرام و دستی که وداع را بر فراز صورتش تکان داد…چه کسی فکر می‌کرداین عکس،آخرین یادگار باشد؟‌به کدامین گناه؟تقدیر این‌چنین درهم‌تنیده شده است؟چگونه می‌شود

تقدیر را پذیرفتوقتی نشانیِ کودکتدر قاب یک عکس خلاصه می‌شود؟‌آیا…می‌دانی چه گذشت بر پدران و مادرانشان؟نهنه نمی‌دانی…‌ما هم که دیدیم،هنوز وقتی یادمان می‌آید،دست‌هایمان می‌لرزد،گلوی‌مان می‌سوزد.

و درونمان، غمی سنگین و عمیق پراکنده می‌شود.‌تصور و یادآوری صحنه‌های شناساییبرای ما، کادر سلامت،هیچ‌وقت پاک نمی‌شود.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بندم،باز همان اتاق را می‌بینم:نور سرد،بوی اشک و آهو حضور رنجور مادرانی که تسبیح در دست داشتند،پدرانی که زیر سنگینی غم،قدشان خم شده بود…..‌‌فقط اشک و آه است،بر نظاره‌ی این صحنه‌ها…و اسامی کوچکی که تا ابد،در اتاق شناسایی،در دل ما،جاودانه شدند.‌

انتهای پیام/ وجیهه سادات میرلوحی کارشناس رسانه مرکز بهداشت شهرستان میناب