صبح، مثل همه صبحهای دیگر آغاز شد؛ صبحی عادی که هیچ نشانی از پایان تلخش نداشت.
پدر برای خدمت به مردم راهی محل کار شد. مادر نیز فرزندانش را آماده کرد؛ یکی را به مدرسه رساند، دیگری را که کسالتی مختصر داشت در خانه گذاشت و خود به محل کارش رفت. مسیری آشنا که سالها هر روز پیموده بود؛ بیآنکه بداند آن روز قرار است آخرین برگ از یک عادت همیشگی را ورق بزند.
روز کاری آغاز شد. مادران باردار یکی پس از دیگری وارد اتاق شدند؛ هر کدام با پرسشی، نگرانیای و امیدی برای شنیدن خبری آرامشبخش. او نیز مانند همیشه با حوصله گوش میداد، معاینه میکرد و تلاش داشت سهم خود را در سلامت مادران و نوزادانی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودند، ادا کند.
در همان ساعتها، کودکی در مدرسه چشمانتظار پایان روز بود؛ چشمبهراه مادری که هر روز برای بردنش میآمد.
این انتظار، انتظار تازهای نبود. گاهی مسئولیتهای کاری مادر باعث میشد دیرتر برسد و در این میان، معلم مهربانش کنار او میماند. بارها دستش را گرفته بود تا احساس تنهایی نکند. میان آن دو، پیوندی شکل گرفته بود از جنس مهر؛ پیوندی که در هیچ دفتر حضور و غیابی ثبت نمیشود.
آن روز نیز از مدرسه تماسی برقرار شد تا کودک زودتر به خانه بازگردد. اما آن سوی خط، هنوز مادرانی در انتظار دریافت خدمت بودند؛ مادرانی که چشم امیدشان به همان اتاق کوچک دوخته شده بود.
او ماند؛ نه از سر انتخاب میان فرزند و کار، بلکه از سر تعهدی که سالها با آن زندگی کرده بود. ماند تا آخرین مراجعهکننده خدمت خود را دریافت کند و سپس با شتاب راهی شد؛ با همان عجلهای که هر مادری برای رسیدن به فرزندش دارد.
اما تقدیر، زودتر از او رسیده بود.
آن روز، فرزند مامای مرکز همراه معلمش رفت؛ همان معلمی که بارها در غیاب چند دقیقهای مادر، پناه انتظارش شده بود. این بار نیز کنار هم بودند، اما مسیر، به خانه ختم نشد. حادثه مدرسه شجره طیبه، هر دو را در میانه راه از زمین گرفت و نامشان را در کنار ۱۶۶ شهید دیگر بر پیشانی آسمان برای همیشه ماندگار کرد.
خبر حادثه، اندوهی سنگین بر دل خانواده، دوستان، همکاران و مردم نشاند؛ اندوهی که هنوز هم با یادآوری آن روز تازه میشود.
این فقط روایت یک حادثه نیست.
روایت مادری است که میان دو انتظار ایستاده بود؛ انتظار مادرانی که برای دریافت خدمت به او مراجعه کرده بودند و انتظار کودکی که چشم به راه آغوش مادرش بود.
هیچکس نمیدانست آن روز، یکی از این انتظارها هرگز به پایان نخواهد رسید.
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ مادری که آن روز در حال مراقبت از مادران دیگر بود، بیآنکه بداند فرزندش برای همیشه از انتظار بازخواهد ماند.
سالها خواهد گذشت، اما روایت آن روز فراموش نخواهد شد؛ روایتی از مسئولیت، مهر و انتظاری که ناتمام ماند.
انتهای پیام/ وجیهه سادات میرلوحی
کارشناس رسانه مرکز بهداشت شهرستان میناب
روایت تلخ یک روز کاری؛ میان دو انتظار
نوشته شده توسطسودابه امامیبر روی در عمومی | هیچ اظهار نظر