Skip to content

مدرسه‌ای که به میدان درد تبدیل شد

هرمزگان من- مدیرعامل جمعیت هلال‌احمر استان هرمزگان، روایتی متفاوت از قلب فاجعه میناب دارد. او که از یک سال و نیم پیش به سوگ مادرش نشسته بود، هیچ غم و دردی را بالاتر از این سوگ نمی‌دید، تا اینکه کودکان تکه تکه شده مدرسه شجره طیبه را از نزدیک دید. حالا غم و دردی به اندازه سوگ مادرش را دوباره تجربه کرد و هربار از مدرسه میناب یاد می‌کند، اشک‍‌هایش جاری می‌شود. فاجعه میناب برای او فراتر از هرحادثه و روزهای سخت زندگی‌اش بود.

مختار سلحشور، حالا از مدیریت، نظم، فداکاری و شجاعت امدادگران در این حادثه خاص روایت می‌کند. از امدادگرانی که در مدرسه ویران شده سخت‌ترین ماموریتشان را اجرا کردند تا اعضای تیم سحر که هنوز هم بار سنگین تسلی خانواده‌ها را به دوش می‌کشند و از هیچ کمکی برای آنها دریغ نمی‌کنند. مدیرعامل هلال‌احمر استان هرمزگان از شروع این فاجعه می‌گوید. از لحظه‌ای که رئیس شعبه میناب با اضطراب با او تماس گرفت و خبر یک حادثه باورنکردنی داد.

اتفاقی که در باور مختار سلحشور نمی‌گنجید: آن روزی که خبر رسید، اولش باور نکردیم. رئیس شعبه میناب با اضطراب تماس گرفت و گفت مدرسه را زده‌اند. جمله‌اش آن‌قدر عجیب بود که برای چند لحظه اصلاً نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. بعد که جزئیات بیشتر رسید، همه‌چیز روشن شد. آنجا بود که فهمیدیم باید تمام توانمان را به کار بگیریم. فرصت عزاداری نداشتیم. نه من، نه همکارهایم، نه امدادگرها. اما این به این معنا نبود که دلمان آرام بود. فضا خیلی فرق داشت. هم باید به همه نقاط استان رسیدگی می‌کردیم، هم باید فاجعه میناب را جلو می‌بردیم. آنجا یک بار سنگین روی دوش همه ما شد.

سلحشور از همان لحظه‌های اول می‌گوید؛ از این‌که امدادگران و نجاتگران و اعضای تیم سحر با همه توان وارد صحنه شدند. او تأکید می‌کند که در آن ساعات، فقط ماموریت نجات نبود، بلکه باید دل خانواده‌ها را هم آرام نگه می‌داشتند: تمام ظرفیت‌های خودمان را به کار گرفتیم تا کار جست‌وجو و نجات انجام شود. تیم آنست را از بندرعباس اعزام کردیم. داوطلب‌ها هم آمدند. همه مشغول شدند. خانواده‌ها هم آمده بودند و مردم هم سعی می‌کردند کمک کنند. مدام پیگیری می‌کردیم و گزارش‌ها را لحظه‌به‌لحظه انعکاس می‌دادیم.

کم‌کم تعداد شهدا بیشتر می‌شد. از یک جایی به بعد، دیگر برایمان روشن شد که هر کسی که در مدرسه حضور داشته، به شهادت رسیده است. این مساله، خیلی تلخ بود. چون امیدِ نجات کم‌کم جایش را به واقعیت سخت حادثه داد. با این حال، کار را رها نکردیم. کمتر از ۲۴ ساعت، هرچه پیکر یا بقایا وجود داشت، تفحص و تحویل مراجع قانونی داده شد. این بزرگ‌ترین، غمناک‌ترین و فاجعه‌بارترین مأموریتی بود که ما تا آن روز تجربه کرده بودیم. هیچ‌کدام از همکارهای من، با وجود این‌همه حادثه و بحران، چنین صحنه‌ای ندیده بودند.

در آن روزها فقط آواربرداری مهم نبود. خانواده‌هایی بودند که فرزندانشان را از دست داده بودند، یا هنوز نمی‌دانستند عزیزشان زنده است یا نه. کنار آن آوار، درد دیگری هم بود. درد انتظار، شناسایی، بی‌خبری. همین‌جا بود که تیم سحر وارد شد و کنار خانواده‌ها ماند: تیم‌های سحر بلافاصله به منطقه اعزام شدند. آن‌ها کنار خانواده‌ها بودند و همچنان هم هستند. این بخش برای ما خیلی مهم بود. چون کنار خانواده بودن، از نظر روحی سخت است. شما با خانواده‌ای روبه‌رو هستید که فرزند خردسال خودش را تکه‌تکه بیرون می‌برد. تصورش هم سخت است، چه برسد به این‌که کنارش بایستی و آرامش بدهی. ما چندین بار به خانواده‌ها سر زدیم.

کمک‌های مختلفی هم رسید. بخشی از آن‌ها با پیگیری‌های دکتر کولیوند، رئیس جمعیت هلال‌احمر و خانم عالیشوندی معاون امور بین‌الملل، از طرف صلیب سرخ چین فراهم شد. از بخش‌های مختلف دیگر هم هدایایی به خانواده‌ها داده شد. اما مهم‌تر از همه، این بود که ما آن‌ها را رها نکردیم. روزها کنارشان بودیم. هنوز هم ارتباطمان با خانواده‌ها خیلی نزدیک است. در مراسم‌ها دعوتشان می‌کنیم. سر می‌زنیم. همراهشان هستیم. این برای ما فقط یک وظیفه اداری نبود. یک وظیفه انسانی بود. خانواده‌ها باید می‌دیدند که هلال‌احمر آن‌ها را تنها نگذاشته است.

در ساعات اول، تعداد نیروهای حاضر در صحنه کم نبود. نجاتگران، اعضای تیم سحر، امدادگران بندرعباس، و اعضای تیم آنست همه با هم پای کار آمدند. در بعضی لحظه‌ها، صحنه آن‌قدر شلوغ و سنگین بود که مدیریت آن فقط با نظم و هماهنگی ممکن می‌شد. مردم هم در کنار امدادگران بودند و هر کسی به شکلی کمک می‌کرد. سلحشور از این هماهنگی به‌عنوان یکی از نقاط قوت هلال‌احمر یاد می‌کند. جایی که شجاعت، نظم و فداکاری کنار هم قرار گرفتند: در ساعات اول، بیش از ۶۰ نفر از نیروهای امدادی ما در صحنه حضور داشتند. بعضی‌ها در کنار خانواده‌ها بودند و به بازتوانی آن‌ها کمک می‌کردند. بعضی‌ها مشغول جست‌وجو و تفحص بودند. از بندرعباس هم تیم‌های آنست را اعزام کردیم. در واقع با تمام ظرفیت وارد شدیم. کمبود نیرو یا امکانات نداشتیم، چون همه پای کار بودند. کار تفحص پیکرها کار ساده‌ای نبود. جست‌وجو و نجات هم همین‌طور. اما همه امکانات با تمام توان به کار گرفته شدند.

خانواده‌ها، پدرها، برادرها و مردم هم حضور داشتند و کمک می‌کردند. صحنه‌های تلخی بود، اما در همان تلخی، مساله مهمی هم دیده می‌شد، اینکه مردم به هلال‌احمر اعتماد داشتند. این برای ما بزرگ‌ترین افتخار است. هر بار که با مردم حرف زدم، بدون استثنا از امدادگران ما و از جمعیت هلال‌احمر با لطف یاد کردند. این برای ما ارزش زیادی دارد. چون مردم دیدند که بچه‌های ما از همان لحظه اول شجاعانه پای کار بودند و تا آخر هم این ماموریت را رها نکردند.

فاجعه مدرسه فقط بخشی از روزهای سخت هرمزگان بود. در همان زمان، بندرعباس، قشم، سیریک، جاسک و بندرلنگه هم مورد اصابت قرار گرفته بودند. هرمزگان، بعد از تهران، یکی از بیشترین حجم‌های اصابت را دیده بود. برای نیروهای امدادی، یعنی کار بدون وقفه، شب‌زنده‌داری، رفت‌وآمد مداوم، و تصمیم‌گیری در شرایطی که هنوز صدای موشک در گوش‌ها می‌پیچید. در آن روزها نه فقط یک مأموریت، بلکه چندین مأموریت هم‌زمان روی دوش هلال‌احمر بود: «ما تقریباً نیمه روحمان در میناب بود. در همه روزهای جنگ، ۵۰ درصد ظرفیت ما درگیر آنجا بود. خود من هم حضور داشتم. هر کاری از دستمان برمی‌آمد انجام می‌دادیم. تمام ظرفیت هلال‌احمر استان معطوف به میناب شده بود، در حالی که هم‌زمان در بندرعباس و بقیه نقاط استان هم درگیر اصابت‌ها بودیم.

همان روز اول، بندرعباس، قشم، سیریک، جاسک و بندرلنگه مورد اصابت قرار گرفتند. ما پهناوریم و دشمن یکی از مهم‌ترین هدف‌هایش را همین نقاط قرار داده بود. همان روز اول ۱۱ شهید داشتیم. این عددها برای ما فقط آمار نبود. پشت هر عدد، یک خانواده بود، یک خانه بود، یک زندگی بود. شب و روز برای ما فرق نداشت. بیش از ۳۰ شب را همان‌جا خوابیدیم. از محل کار بیرون نمی‌رفتیم، مگر برای رفتن به صحنه. برای این‌که امدادگرهای ما حس نکنند مدیرها آن‌ها را تنها گذاشته‌اند، من خودم بیشتر وقت‌ها در محل می‌ماندم. نیروها را شیفت‌بندی می‌کردم و حتی اگر نمی‌خواستند، آن‌ها را مجبور می‌کردم بروند استراحت کنند.

در بعضی نقاط، مسیرهای امدادی هم در خطر بودند. ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک هم شرایط سختی داشتند. ارتباط‌ها قطع شده بود و نیروها باید از مسیرهایی می‌رفتند که احتمال حمله در آن‌ها وجود داشت. با این حال، امدادگران و نجاتگران راه را انتخاب کردند و رفتند. سلحشور این بخش را یکی از نشانه‌های روشن شجاعت نیروها می‌داند. او می‌گوید این حوادث نشان داد که مردم و امدادگران هرمزگان در روزهای سخت، چگونه کنار هم می‌ایستند: در یکی از روزهای جنگ، تماس گرفتند و گفتند باید به تنب‌ها برویم و جست‌وجو انجام بدهیم و پیکرها را تفحص کنیم. قبول این مأموریت برای من یک افتخار بزرگ بود. واقعیت جامعه ما همین است. ما مردم مهربانی داریم و امدادگران شجاعی داریم. این‌ها در آن روزها خودش را نشان داد. حتی در شهرها و شهرستان‌ها، خود رئیس شعبه هم می‌رفت سر صحنه و پیش‌قدم می‌شد. گاهی وقتی می‌رفتند و برمی‌گشتند، ما از آن‌ها بی‌خبر بودیم و نگران می‌شدیم که اتفاقی برایشان نیفتاده باشد. همه این کارها با رشادت و فداکاری انجام شد. اما حقیقت این است که فاجعه میناب برای من چیز دیگری بود.

سلحشور از اردیبهشت سال ۱۴۰۴ به‌عنوان یکی از تلخ‌ترین سال‌های عمرش یاد می‌کند. او در همان روزهای وقوع حادثه بندر شهید رجایی، درگیر تفحص پیکرها بود و هم‌ زمان مادرش بیمار شده بود. ۲۴ ساعت بعد، مادرش از دنیا رفت. همین خاطره هنوز هم برایش زنده است. اما با وجود آن غم بزرگ، او می‌گوید میناب غم دیگری بود. غمی‌که رتبه تلخی را برایش جابه‌جا کرد. دیدن پیکر بیش از ۱۰۰ کودک، یک شهر را به گریه انداخت و هیچ‌کس نمی‌توانست تشخیص دهد چه کسی خانواده است و چه کسی مردم عادی، همه یک درد داشتند: من راجع به میناب نمی‌توانم زیاد حرف بزنم، چون حالم بد می‌شود. سال ۱۴۰۴ برای من یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌ها رخ داد. در مأموریت بندر شهید رجایی بودیم و آن حادثه وحشتناک اتفاق افتاد. در همان زمان، مادرم بیمار بود و کارهایش را تلفنی پیگیری می‌کردم. در بیمارستان بستری شد. تلفنی با او حرف زدم. گفت به امید دیدار. ۲۴ ساعت بعد هم به رحمت خدا رفت. تا همین لحظه، تلخ‌ترین حادثه زندگی من همان بود.

اما فاجعه میناب رتبه تلخی را جابه‌جا کرد. من تا حالا نشده به میناب بروم و گلزار شهدا را ببینم و تحت تأثیر قرار نگیرم. ما برای این کار ساخته شدیم و سال‌هاست در حادثه‌های مختلف بوده‌ایم، اما این یکی چیز دیگری بود. روز تشییع، یک شهر با هم گریه می‌کرد. بیش از ۱۰۰ کودک تکه‌تکه شدند و از بین رفتند. دسته‌ای از گل‌های ما پرپر شد. آن‌قدر غم سنگین بود که معلوم نبود چه کسی از خانواده است و چه کسی فقط یک شهروند عزادار. همه یک‌صدا گریه می‌کردند. میناب برای ما تبدیل شد به پاره‌تن ایران. این مظلومیت تا همیشه در یادها می‌ماند. من امیدوارم این خون‌های پاک، روزی باعث روشن شدن دل‌هایی شود که هنوز خاموش مانده‌اند.

فاجعه مدرسه، فقط یک خبر نبود. برای هلال‌احمر هرمزگان، برای امدادگران، برای خانواده‌ها و برای خود مختار سلحشور، این حادثه به یک خاطره سنگین و ماندگار تبدیل شد. حادثه‌ای که نه فقط به خاطر حجم خرابی، بلکه به خاطر تعداد کودکان، درد خانواده‌ها، و سنگینی صحنه‌ها، در ذهن‌ها نشست. هلال‌احمر در آن روزها فقط یک سازمان امدادی نبود، پناهی بود برای خانواده‌ها، برای مردم، و برای شهری که داغ‌دار شده بود. او هنوز هم باور دارد که اگرچه آن روزها سخت گذشت، اما شجاعت امدادگران و همدلی مردم، اجازه نداد فاجعه در سکوت بماند: ما در آن روزها تمام توانمان را گذاشتیم.

شاید هیچ‌وقت نتوانیم آن صحنه‌ها را فراموش کنیم، اما وظیفه داشتیم که بمانیم. کنار مردم بمانیم. کنار خانواده‌ها بمانیم. کار تفحص، کار امداد، کار بازتوانی روحی، همه این‌ها بخشی از مسئولیت ما بود. من به امدادگرانمان افتخار می‌کنم. به نجاتگرها، به بچه‌های آنست، به تیم سحر، به همه داوطلب‌ها. آن‌ها نشان دادند که هلال‌احمر در لحظه‌های سخت، فقط یک نام نیست. یک حضور واقعی است. حضوری که مردم آن را دیدند و لمس کردند. میناب برای من و برای همه ما یک زخم ماندگار شد. اما در دل همین زخم، یک حقیقت هم روشن شد و آن اینکه مردم این سرزمین، در سخت‌ترین روزها هم کنار هم می‌ایستند.

انتهای پیام/ محمد جواد سالاری

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
Search